تبليغاتX
دنیــــــــای داستان و پیامک


دنیــــــــای داستان و پیامک

داستــــــــــــانها و خط خــــــــــــورده ها

سلام عزیزان

من این وبلاگ رو درست کردم تا پیامک وداستان و...

برای شما عزیزان بنویسم تا لذت ببرین امیدوارم خوشتون بیاد.

امیدوارم با نظرهاتون بنده ی حقیر رو بیشتر راهنمایی کنید.

| یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 | 15:53 | ســـــعـــیــد| |

سلام

خوبید؟؟؟

چه خبر؟؟؟

چند روز دیگه مدرسه ها هم باز میشه ودغدغه های همیشگی

وای خدا 9 ماه فکرشو بکنید؟!؟!؟! بگذریم،

امروز ساعت 4 بعداز ظهر دارم میرم مشهد

انشاالله قسمت شما هم بشه!!!

خلاصه 7 هشت روزی ما نیستیم

تو یه سایت داشتم میگشتم یه مطلب پیدا کردم

گفتم شما هم بی بهره نمونید.

خوب دیگه برم که کلی کار دارم.


<<دختر کو ندارد نشان از ننه>>

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»


ادامه مطلب
| یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 11:53 | ســـــعـــیــد| |

شاعر زن میگه:

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / وبعدا مرا از لجن آفرید!
girl_haha.gif

برای من انواع گیسو وموی / برای تو قدری چمن آفرید!
girl_blum2.gif

مرا شکل طاووس کرد وتورا / شبیه بز وکرگدن آفرید!


به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را  روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعدن آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سیبیل شما / بلنگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیست نمود / مرا خانه داری آفرید

برای تو یک عالمه کیس خوب / شراره،پری،نسترن آفرید

برای من اما فقط یکنفر / براد پیت من را حسن آفرید!

برایم لباس عروسی کشید / وعمری مرا در کفن آفرید


شاعر مرد در جواب میگه:

به نام خداوند مرد آفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین


خدایی که از گل مرا خلق کرد / چنین عاقل وبالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / وشد نام وی احسن الخالقین


پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برینgirl_cray2.gif

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک،همچنین

رژ و ریمل وخط چشم وکرم / تو زیبایی ام را طبیعی ببین


دماغ و فک وگونه ام کار اوست / نه کارپزشک و پروتز،همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی ریا آفرید / جدا از حسادت و بی خشم وکین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک درخت / ودادم به سیب چون انگبین
لبخند

چو وارد نبودم به دوز وکلک / من افتادم از آسمان بر زمین


والبته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه جبین
چشمک

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / وبیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش ات / نشسته مدام تو را در کمین!
girl_to_take_umbrage2.gif

تسلیم


پیشاپیش عیدتون مبارک


| سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 8:26 | ســـــعـــیــد| |

سلام

دوست های گل و مهربون و...

خوب هستین؟!؟!

روزه که میگیرین!!!

بعداز یکماه بالاخره وقت کردم آپ کنم

بروبچ تو جریانن،آخه سرم شلوغه راستش میرم سرکار

تشکر از اون دوستهای خوبم که تو این مدت

که من زیاد نمیتونستم بهشون سر بزنم

مارو فراموش نکردن.

روزه که میگیرین؟!؟!؟ما که دیگه وقتمون

شده و باید بگیریم.

من که خوش به حالم شده

چون تمام روز رو تو خواب سپری میکنم

عوضش شبها میرم سرکار

اگه کسی بود که شیفت شب کار کنه ما رو بی خبر نذاره

موقعیت و شرایط کار:

1-کار در برّه بیابون

2-خواب بی خواب

3-پشت سر  نمیشه نگاه کرد

چون دیده نمیشه فقط جلو...

4-گرگهای آدمخوار در نزدیکی محل کار

5-دستشویی صحرا

6-پتو یا کاپشن یادتون نره چون موقع سحری

هوا سرد میشه

7-آشنایی با زبون محلی(ترکی)

8-بلد بودن سرویسکاری ازجمله:

گریسکاری،پنچرگیری

9-گواهینامه الزامی نیست

ولی باید دست فرمونت عالی باشه

10-سن بالای 18 سال

من استثنا 16 سالمه

هرکس این شرایط رو قبول کرد

به من اطلاع بده.

فعلا بابای

دوستدار شما*سعید*

| پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 | 17:59 | ســـــعـــیــد| |

چقدر عشق های تو دنیا واقعیه؟؟؟

چقدر از داستان های لیلی ومجنون،شیرین وفرهاد درس زندگی میگیریم؟؟؟

تا حالا شده از خودت بپرسی تا چه حد  به عشقی که میگی پایبندی؟؟؟

تو دو راهی بمونی چه راهی رو انتخاب میکنی؟؟؟

آیا مثل لیلی ومجنون صبر کردن وعشق ورزیدن رو انتخاب میکنی

یا اینکه مثل فرهاد کوه رو بخاطر عشقت میکنی؟؟؟

یه داستان love وبسیار احساساتی

***ادامه***



ادامه مطلب
| شنبه یازدهم تیر 1390 | 12:56 | ســـــعـــیــد| |

سلام

داستان عاشقانه بهار رو یکی از دوستای خوبم بهم داده توصیه میکنم حتما بخونیدش



ادامه مطلب
| یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 | 12:37 | ســـــعـــیــد| |

ای خدا باورم نمیشه

چون یک ساعت دیگه میرم همدان تا دستم رو باز کنم

اینقدر خوشحالم که نگو

راستی 3 روزی هم نیستم چون میخوایم با بچه ها بریم اعتکاف

خیلی حال میده سعی کنید شما هم برید.

راستی برام دعا کنید دستم زودتر خوب بشه بتونم برم باشگاه

بای بای

| چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 15:38 | ســـــعـــیــد| |

سلام

امروز امتحان شیمی رو دادم

2 روز فرجه داده بودن،نتونستم بخونم فقط دیشب بعد از مختار نیم ساعت

اونم به زور تونستم بخونم،صبح هم یه 1 ساعتی فقط مرور کردم و ساعت 9 و نیم شد

همش به فکر این بودم کیرو امروز ببرم برام بنویسه تو راه مدرسه یکی از فامیلامون رو دیدم

اونم تازه امتحان شیمی داده بود داشت میرفت خونشون،گفتم دستم به دامنت کارم گیره

اونم اینقدر پسر خوبیه گفت باشه میام.

حالا مشکلم فقط مدیرمون بود( چون گفته بود یه نفر باید بیاد برات بنویسه که سطح

علمیش از تو پایین تر باشه)رفتیم تو سالن امتحانات و زود به فامیلمون گفتم یه صندلی

بردار بیا پیش من بشین،داشتن برگه هارو پخش میکردن که آقای مدیر از راه رسید

گفت نجفی این دیگه کیه؟؟؟گفتم این یکی از فامیلامونه

از فامیلمون پرسید رشتت چیه؟قبلا هماهنگ بودیم که نگه سوم تجربیه،گفت سوم انسانیم

خلاصه اینطور بگم که نیم ساعته 22 تا سوال رو نوشتیم اونم در حد تیم ملی

   $$$سعید$$$

| شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 15:7 | ســـــعـــیــد| |

سلام

وای خدا امروز امتحان فیزیک رو دادم اینقدر سخت بود که نگو

امروز داداشم رو برده بودم برام بنویسه فیکس 95 دقیقه نشستیم سرجلسه امتحان

ولی خداییش بد ننوشتم.

بالاخره بعد از چهل روز فردا میرم دستم رو باز کنم،کسانی که تجربه داشتن میگن یکم

درد داره چون یه سیم 10 سانتی روکردن تو استخون دستم.

شکستگی دست خیلی ناجوره اونم اگه راست دست باشی واویلاست

نه میتونم بنویسم نه میتونم کارهام رو انجام بدم،روزهای اول خیلی افسرده شده بودم

ولی کم کم عادت کردم.در کل شکستگی چیز مزخرفیه.

| دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 | 16:24 | ســـــعـــیــد| |

جاپن

-هِی،زود باش دیرمون شد.چیکار میکنی؟اگه به موقع نرسیم چی؟ آخرسر کاردستمون میدی...

این صدای دوستم بود که تشری به من زد ومن به خودم آمدم.حواسم پرت چیز دیگری بود واصلا به این فکر نمی کردم که داریم به یک مسافرت مهم می رویم وممکن است دیرشود.

به گذشته ای فکر می کردم که چقدر سخت گذشته بود.گذشته ای که الآن برای خیلی ها حال است ودر آن زندگی می کنند.

به آن همه فقر وتنگدستی،آن همه کارگری و دستفروشی در خیابان ها فکر می کردم.برای بچه ای مثل که اندامی لاغر ونحیف داشتم.

در زمان کارگری اوستایی داشتم وچقدر بد عنق بود.با آن موهای تنکش وسبیل کلفتش تمام وقت مشغول غرزدن ودعوا کردن بود.باری نشد که مرا تشویق کند.حتی گاهی مرا می زدو هنوز هم یادم است یکبار که دیر سرِکار رفتم وآنچنان کتکی خوردم که کارم به بیمارستان کشید و...بگذریم.

بعد از آن همه سختی حالا به این جا رسیده بودم.البته هنوز بیشتر هم همسالان من همانطور مانده اند وحتی فرزندانشان هم همین طور هستند.اصلا نمی دانم چرا بیشتر مردم این طوری هستند.

-زود باش تا طیاره نپریده.

این را حسن علی گفت ومن هم سریع خودم را به او رساندم و باهم راه افتادیم به سمت فرودگاه.حسن علی دوست قدیمی من است واز همان دوران باهم بزرگ شده ایم.

در راه فرودگاه سوار تاکسی شدیم.یکی از این مردهای فضول که باید از همه چیز خبرا دار شوند هم پیش ما نشست.از حرف های ما فهمید می خواهیم جایی برویم شروع کرد که:

-به سلامتی کجا میخواید برید؟ ومن بی اعتنا گفتم:جاپن.

باز ادامه داد که:چجوری میرید؟چند نفرین؟کی بر میگردین؟معلومه وضعتون خیلی خوبه که توی این دوره و زمونه دارین میرین جاپن،نه؟

حسن علی عصبانی شد ولی نگذاشتم چیزی بگوید وخودم طوری مرد را دست به سر کردم. ول کن هم نبود.

به فرودگاه رسیدیم.بعد از دادن بلیط و کنترل آن سوار طیاره شدیم.

شکر خدا در طیاره کسی پیش ما ننشست که مخ مارا بخورد. من وحسن علی کنار هم نشستیم.

چند جوان فوکلی بودند که پشت لبشان تازه سبز شده بود.باهم چیزی می گفتند وباصدای بلند می خندیدند.

خانواده ای رادیدم که سرووضع خوبی نداشتند.زنی بود جوان که بچه ای به بغل داشت.از وضعیت مرد هم میشد فهمید که یک خانواده روستایی هستند واحتمالا هم کم بضاعت.وبا لهجه ای که من متوجه نمیشدم باهم صحبت می کردند.به نظرم بچه مریض بود وآن ها باهزار دردسر وبا از نان شب زدن ها میخواستند اورا برای معالجه به جاپن ببرند.کمی دلم سوخت.

درراه با حسن علی درباره کارهایمان مشورت کردم و او می گفت:

-برای چی داریم میریم جاپن؟مگه اونجا چی هست؟فقط داریم پول و وقتمون رو هدر میکنیم،فایده نداره...

من به نق زدن هایش عادت دارم .با این حال خیلی خوش قلب و دوست داشتنی است.

...و رسیدیم جاپن.کشوری که چند بار در کودکی اسمش را شنیده بودم و از همان موقع آرزو داشتم به آنجا بروم.

ما برای انجام کاری وبرای بستن قراردادی با یک شرکت جاپنی به آنجا رفته بودیم.بیرون فرودگاه نماینده شرکت منتظر ما بود. باتمام تشریفات استقبال کرد ومارا برای اطراق به یک هتل برد.

به شهری رفته بودیم که اسمش را توکیو می گفتند.شهری بسیار زیبا. شهری که سراسر آن چراغانی بود وسراسر آن از تمیزی برق می زد و...

در آنجا خیلی از کارهارا ماشین ها انجام می دادند وحتی نظافت شهر هم به عهده ماشین ها بود.به حسن علی گفتم:سوپور هایشان هم خوشبخت هستند وکار نمی کنند.لبخندی زد.

به همراه دیلماجمان ونماینده شرکت کمی در شهر گشتیم.

نماینده شرکت شخصی بود خنده رو وباچشم های ریز که مدام لبخندهای ریزی می زد.

برایمان از جاپن گفت.از چگونه زندگی کردنشان.از این که طبق قانون کسی حق ندارد از بچه ها کار بکشد.از این که فقیر خیلی کم است. و اینکه مردم کار زیادی نمی کنند وبیشتر فکرشان را به کار می گیرند.وشاید هم می خواست دل مارا بسوزاند که این گونه حرف می زد...

شب شده بود.به هتل برگشتیم تا فردا به شرکت برویم.

فرداصبح به سمت کارخانه حرکت کردیم.کارخانه ای بود بزرگ و زیبا.

بعداز بازدید و کمی صحبت قرارداد بستیم.صحبت های اصلی را دفعه قبل که آنها آمده بوند کرده بودیم.

کارمان تمام شد ولی فقط برای کار نیامده بودیم.چند روزی هم برای تفریح در توکیو ماندیم.

در آنجا چیز های زیادی دیدیم وچیزهای زیادی ندیدیم.

در آن چند روز کودکی رابا لباس های خاکی وصورت آفتاب سوخته ندیدیم. جوانی را ندیدیم که خسته از کار و زندگی باشد وپیری را ندیدیم که در سن پیری به جایی نرسیده باشد ونا امید از زندگی، چشمش به دست دیگران باشد.

بعد از آنکه مدتی در آنجا بودیم و به ما خوش می گذشت،وقت بازگشت شده بود ودل تنگ وطن شده بودیم.

به فرودگاه رفتیم و باهمان تشریفات خسته کننده مارا سوار طیاره کردند. در راه برگشت من و حسن علی چند کلمه ای بیشتر صحبت نکردیم.

چیز هایی از ذهنم می گذشت.

این که چرا باید جاپنی ها این قدر خوش بگذرانند و ما...

به آن ضربه اوستا فکر می کردم مرا راهی بیمارستان کرد وآن قانون جاپنی ها که کسی نمی تواند بچه هارا به کار بگیرد.

به مردمی که تمام تلاششان برای زنده ماندن و گرسنه نماندن است. به زنی که بچه مریضش را بغل کرده بود و با هزار بدبختی اورا تا آن سر دنیا می کشاند که درمانش کنند.

به جوانانی که از کودکی شروع به کار کرده اند وتا آخر عمر هم همانطور کار خواهند کرد بدون اینکه فایده ای داشته باشد.و به جوانان جاپنی که در مدرسه نشسته بودند و هر کدام به هین فکر می کردند که چگونه اتم را بشکافند و به اینکه ...

شاید حسن علی هم به همین چیز ها فکر می کرد که حرفی  نمی زد و چیزی نمی گفت.

والسلام

A.h.hkh         90/3/11

| پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 | 12:22 | ســـــعـــیــد| |

Design By : shotSkin.com